با خودش تصمیم گرفت که روشنفکر بشه !
آخه تا اون موقع فکر می کرد اگه روشنفکر نباشه پس حتما تاریک فکره ! (تو فیزیک خونده بود جایی که نور نباشه سایه است)
نتیجه گرفت روشنی بهتر از تاریکیه. و باید ذهنش را روشن کنه !
البته اینو هم بگم که این آقا پسر وقتی نتیجه گرفت روشنی بهتر از تاریکی است که ظلمت شب چشمامش رو کور کرده بود....
بگذریم...
یه چیزایی از روشنفکری شنیده بود و یه کسایی را هم دیده بود...
خواست که روشنفکر دینی بشه !
ژست گرفت و بین دوستاش گفت :
می دونید...ما دینمون را که خودمون انتخاب نکردیم..وقتی به دنیا اومدیم تو شناسنامه ما نوشتن مسلمان ! ما که اون موقع نمی تونستیم انتخاب کنیم. از بچگی هم زدن تو سرمون که این کار را بکن این کار را نکن...من می خوام آزاد باشم خودم تصمیم بگیریم اصلا از کجا معلوم راهی که پدر مادر ما گفتن درست باشه....
این داستان روشنفکر دینی ادامه داره...
روشنفکر اجتماعی !
البته زمینه های این تصمیم از 1 سال پیش شروع شد چون که بعد از 1 سال موهاش به اندازه کافی رشد کرده بود.
خب این بار این روشنفکر قصه ما سیگار گوشه لباش نبود ! خب لابد دود اذیتش می کرد.
از این مسائل که بگذریم اولین فریادش را اینگونه بلند کرد که آهای...آزادی من کو ؟ حق انتخاب من کو ؟ چرا من نمی تونم هر طوری که دوست دارم لباس بپوشم ؟ چرا دیگران برای شما تصمیم می گیرند که چی بپوشید...؟ چرا دختران باید محدودیت داشته باشند ...چرا و چرا...؟
خب این داستان هم ادامه داره ...
روشنفکر سیاسی !
بی معطلی گفت زنده باد مخالف من ! همه نگاش کردند. این بار مثل دفعات قبل پا پس نکشید و از خودش نظریه صادر کرد و گفت : دریغ است ایران که ویران شود..همه گفتند اوه ! . نگاهی عاقل اندر نادان ! به همه انداخت....تو دلش می گفت این ها همه بی شعور سیاسی هستند...ولی خب در ظاهر لبخند رو لبش بود...
پیراهن عثمان-بخوانید باطبی- رو به دست گرفت...که آهای توی همین خیابون برادران ما را به خاک و خون کشیدند...البته منظورش 16 آذر نبود (اون موقع این آقا اشعه خورشید تو آفریقا بود, امیدوارم متوجه منظورم نشید) 18 تیر را داشت می گفت...
داستان فعال سیاسی قصه ما همچنان ادامه داره...
اما روشنفکری بیشتر در عرصه های هنری و فرهنگی نمود پیدا می کنه...و ملموس تر هست نسبت با سیار موارد...
سینما , موسیقی , کتاب خوانی و ...
موسیقی !
Wel come to the hotel California such a lovely face such a lovely place
با این آهنگ جو گیر شد و رفت دنبال ترجمه های اشعار متال که در زمان همان سیاستمدار " زنده باد مخالف من" چاپ شده بود...در فضای تاریک اطاقش , متال گوش می کرد و دنبال روشنی فردا بود...
سینما !
سینمای این آقای روشنفکر, بیشتر سینمای داخلی با آدم های خارجی بود.
چه می کنه این بهمن فرمان آرا...! خانه اش آباد , خانه ای که روی آب بود.
همه جا از عباس کیا رستمی بزرگ حرف می زد و و اعتراض می کرد که چرا فیلم های وی در داخل اکران نمی شه و...
شنیده بود مسعود کیمیایی هم آره (!) اما خب الان زمان حکم و رئیس بود نه گوزن ها و قیصر .یادش اومد وقتی حکم رو دیده بود تو دلش گفته بود نه (!) اما الان میگه آره (!)...باشه ما هم میگیم آره.
مخملباف و مهرجویی رو هم در کنار هم قرار داد....
بنده خدا نمی دونست روزی همین مخملباف می خواست برای از بین بردن همین مهرجویی نارنجک به خودش ببنده ...آخه مخملباف اون موقع نمی خواست مخالفش زنده باشه.
این داستان هم ادامه داره...از اخراجی ها میگم براتون و از سنتوری و از...
کتاب !
خب نمیشه از صادق هدایت گذشت دیگه. باز هم بوف کور را خوند تا بینا شود ...
اشعار شاملو و فروغ ورد زبونش بود.
می خواست از کتاب های اون وری عقب نیفته که ترجمه های ذبیح الله منصوری را هم می خوند !
ادامه دارد....