شاعر اولی منتظر بارون بود...
تا بباره بلکه بتونه با کمک عطر گل های بارون زده و طراوت لحظه های بارونی, از پشت پنجره های مه گرفته چند خطی شعر بنویسه...
پنجره اطاقش را باز کنه و نفس عمیقی بکشه و اگه احساس سرما کرد, پنجره را ببندد و نوشیدنی مورد علاقه اش را تو فنجون مخصوص سرو کنه ...
باران آمد و نهایتا او شعرش را نوشت و دفتر شعر را تو قفسه گذاشت...و منتظر بود تو یه فرصت مناسب به ناشر زنگ بزنه و خبر تکمیل شدن اشعارش را بگه و بره توی نوبت چاپ...
*** *** *** *** ***
شاعر دومی از قضا اون روز زیر بارون بود...
همه سرمایه اش یعنی قلم و دفتر شعر را هم همراه داشت.
بارون وحشیانه تر از همیشه عابرین را هدف قرار داده بود و به همون نسبت که پیاده روها خلوت تر می شد, سرپناه ها شلوغ تر !
یاد این جمله افتاد :
"باران بارید و چتر های شاعران تبدیل به عصا شد"
در میان آن هیایو و زیر باران خیره به سمتی بود. امتداد نگاهش به کودکی می رسید و نگاه کودک به زمین و...
نمی دانم چه دیده بود که همانجا دفتر شعرش را باز کرد, زیر باران آن را گشود و بعد از مکثی کوتاه در میان جوهر های سرگردان دفترش, با رنگ بی رنگی نوشت :
.
.
.
.
بخاطر دل آن کودک, کاش باران نبارد...
