تبليغاتX
html> .: ____________________ :.
دو راهی های عصر ما کدامند ؟

دهمین انتخابات ریاست جمهوری آبستن حوادثی شد که مطمئنا از حافظه تاریخ پاک نمیشه. آرشیو مکتوب روزنامه ها و آفلاین سایت های خبری این چند وقت را نگه داشتم. حرف هایی که این چند وقته زده میشه در زمان عادی و کاهش هیجانات زده نمیشه یا به ندرت پیش میاد. برای من جالب تر از این ها مردم و لایه های مختلف اجتماعی بودند که حمایت خودشان را از این 4 نامزد اعلام می کردند.

آیا به طور جدی پیش خودتون فکر کردید که چطور میشه یک فرد طرفدار یک جناح سیاسی و یا یک نامزد انتخاباتی میشه ؟

زهرا اینظور نوشته بود که :

* هرکس توی این دنیا برای خودش آرمانها و اهداف و دغدغه هایی داره و با توجه به اونها تصمیم میگیره. به خیابانهای تهران نگاه کردید؟ برخلاف تصور اولیه مون (حداقل من)، از هر تیپ و قشری حامی کاندیداها وجود داره.
-
اون دوست من به خاطر اینکه همکلاسیش توی تظاهرات روز کارگر توی تهران دستگیر شده میخواد به کروبی رای بده به خاطر چیزی که اون رو عملگرایی کروبی در دفاع از دانشجویان زندانی میدونه.

-
اون یکی دوستم که اتفاقا بسیجی هم هست و روی آنتن ماشینش روبان سبز زده و حتی تو شاخه بسیج ستاد موسوی فعالیت میکنه میخواد به موسوی رای بده به خاطر چیزی که اون رو تداوم راه امام خمینی و نوستالژی دهه شصت میدونه

-
اون یکی دوستام که توی یکی از مناطق مرکزی تهران زندگی میکنه پدرش رو که راننده کامیون بوده رو از دست داده. یک خانواده ۵ نفری دارن که ۴ ماه پیش سهام عدالت گرفتند (نفری یک میلیون) و سود ماهیانه دریافت می کنن، حالا میخواد به احمدی نژاد رای بده به خاطر چیزی که اون رو حمایت از مستضعفین و قشر کم در آمد میدونه

-
اون یکی دوستم دانشجوی اقتصاده و میخواد به رضایی رای بده به خاطر چیزی که علاقه اش به تیم اقتصادی و مباحث اقتصادی رضایی میدونه.

-
اون یکی دوستم اصلا میخواد رای نده به خاطر چیزی که اون رو عدم برآورده شدن حتی کف مطالباتش در بین برنامه های کاندیداها میدونه
.

صحبت های زهرا درست هست, اما در پس دلایل,آرمان ها و دغدغه های هر فرد, یک سری نگرش و دیدگاه وجود داره که با اون نگرش(همانند عینک) دنیا را می بینه و اتفاقا این دغدغه ها و اهداف هم بر اساس همین نگرش شکل میگیره. افراد نگرش های مختلفی نسبت به مسائل عمده اجتماعی, فرهنگی, عقیدتی و.. دارند.

متاسفانه بسیاری از نگرش های افراد تحت تاثیر احساس اون ها هست, نه عقل و منطق. همه ما وقتی برای اولین بار با فردی آشنا میشیم و یا در موقیعیت جدیدی قرار می گیریم به طور ناخودآگاه ممکنه حس خوب و یا حس بدی نسبت به اون آدم و یا اون موقعیت داشته باشیم بدون اینکه به شناخت کافی رسیده باشیم.

حالا این سوال پیش میاد که چطور میشه ما قضاوتی داشته باشیم که بدور از احساس ما باشه ؟

من به شخصه برای شناخت آدم ها نگاه می کنم ببینم دوستانش کین ؟ دشمنانش کین ؟ اهداف و آروزهاش چیه ؟ دغدغه هاش چیه ؟

برای 4 نامزد ریاست جمهوری این کار را انجام دادم , تفاوت به قدری آشکار بود که هنگام نوشتن اسم نامزد مورد نظرم ذره ای شک نکردم...

به شدت معتقدم که گذر زمان خیلی از واقعیت ها را روشن می کنه, افرادی که به حضرت علی(ع) پشت کردند, امام حسن(ع) را تنها گذاشتند, امام حسین(ع) را یاری نکردند برای خودشون دلایلی داشتند و خودشان را قانع کرده بودند... اون ها سر دو راهی بودند و یکی از راه ها را انتخاب کردند...دو راهی های عصر ما کدام است ؟

راه درست کدام است...؟

شاید الان ندا آقاسلطان بهتر از هر کسی می دونه کدام راه درست و کدام راه غلط بوده...

2 نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 2 PM  توسط میم بنام  | 

روشـــنفکر جوان !

با خودش تصمیم گرفت که روشنفکر بشه !

 

آخه تا اون موقع فکر می کرد اگه روشنفکر نباشه پس حتما تاریک فکره ! (تو فیزیک خونده بود جایی که نور نباشه سایه است)

نتیجه گرفت روشنی بهتر از تاریکیه. و باید ذهنش را روشن کنه !

البته اینو هم بگم که این آقا پسر وقتی نتیجه گرفت روشنی بهتر از تاریکی است که ظلمت شب چشمامش رو کور کرده بود....

بگذریم...

یه چیزایی از روشنفکری شنیده بود و یه کسایی را هم دیده بود...

 

 

خواست که روشنفکر دینی بشه !

 

 ژست گرفت و بین دوستاش گفت :

 

می دونید...ما دینمون را که خودمون انتخاب نکردیم..وقتی به دنیا اومدیم تو شناسنامه ما نوشتن مسلمان ! ما که اون موقع نمی تونستیم انتخاب کنیم. از بچگی هم زدن تو سرمون که این کار را بکن این کار را نکن...من می خوام آزاد باشم خودم تصمیم بگیریم اصلا از کجا معلوم راهی که پدر مادر ما گفتن درست باشه....

 

 

این داستان روشنفکر دینی ادامه داره...

 

 

 

روشنفکر اجتماعی !

 

البته زمینه های این تصمیم از 1 سال پیش شروع شد چون که بعد از 1 سال موهاش به اندازه کافی رشد کرده بود.

خب این بار این روشنفکر قصه ما سیگار گوشه لباش نبود ! خب لابد دود اذیتش می کرد.

از این مسائل که بگذریم اولین فریادش را اینگونه بلند کرد که آهای...آزادی من کو ؟ حق انتخاب من کو ؟ چرا من نمی تونم هر طوری که دوست دارم لباس بپوشم ؟ چرا دیگران برای شما تصمیم می گیرند که چی بپوشید...؟ چرا دختران باید محدودیت داشته باشند ...چرا و چرا...؟

 

خب این داستان هم ادامه داره ...

 

 

 

 

 روشنفکر سیاسی  !

 

 

بی معطلی گفت زنده باد مخالف من ! همه نگاش کردند. این بار مثل دفعات قبل پا پس نکشید و از خودش نظریه صادر کرد و گفت : دریغ است ایران که ویران شود..همه گفتند اوه ! . نگاهی عاقل اندر نادان ! به همه انداخت....تو دلش می گفت این ها همه بی شعور سیاسی هستند...ولی خب در ظاهر لبخند رو لبش بود...

 

پیراهن عثمان-بخوانید باطبی- رو به دست گرفت...که آهای توی همین خیابون برادران ما را به خاک و خون کشیدند...البته منظورش 16 آذر نبود (اون موقع این آقا اشعه خورشید تو آفریقا بود, امیدوارم متوجه منظورم نشید) 18 تیر را داشت می گفت...

 

داستان فعال سیاسی قصه ما همچنان ادامه داره...

 

 

 

 

 

اما روشنفکری بیشتر در عرصه های هنری و فرهنگی نمود پیدا می کنه...و ملموس تر هست نسبت با سیار موارد...

 

سینما , موسیقی , کتاب خوانی و ...

 

 

موسیقی !

 

Wel come to the hotel California   such a lovely face such a lovely place

 

با این آهنگ جو گیر شد و رفت دنبال ترجمه های اشعار متال که در زمان همان سیاستمدار " زنده باد مخالف من" چاپ شده بود...در فضای تاریک اطاقش , متال گوش می کرد و دنبال روشنی فردا بود...

 

 

 

سینما !

 

 سینمای این آقای روشنفکر, بیشتر سینمای داخلی با آدم های خارجی بود.

چه می کنه این بهمن فرمان آرا...! خانه اش آباد , خانه ای که روی آب بود.

همه جا از عباس کیا رستمی بزرگ حرف می زد و و اعتراض می کرد که چرا فیلم های وی در داخل اکران نمی شه و...

 

شنیده بود مسعود کیمیایی هم آره (!) اما خب الان زمان حکم و رئیس بود نه گوزن ها و قیصر .یادش اومد وقتی حکم رو دیده بود تو دلش گفته بود نه (!) اما الان میگه آره (!)...باشه ما هم میگیم آره.

 

مخملباف و مهرجویی رو هم در کنار هم قرار داد....

بنده خدا نمی دونست روزی همین مخملباف می خواست برای از بین بردن همین مهرجویی نارنجک به خودش ببنده ...آخه مخملباف اون موقع نمی خواست مخالفش زنده باشه.

 

این داستان هم ادامه داره...از اخراجی ها میگم براتون و از سنتوری و از...

 

 

کتاب !

 

خب نمیشه از صادق هدایت گذشت دیگه. باز هم بوف کور را خوند تا بینا شود ...

اشعار شاملو و فروغ ورد زبونش بود.

می خواست از کتاب های اون وری عقب نیفته که ترجمه های ذبیح الله منصوری را هم می خوند !

 

 

 

 

 

 

                                                                               ادامه دارد....

2 نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 5 PM  توسط میم بنام  |